تبليغاتX
بخند تا دنیا بهت بخنده!!!
بخند تا دنیا بهت بخنده!!!

داستان کوتاه!!

سلام سلام...

امروز چندتا داستان کوتاه خیلی جالب میخوام بزارم... امیدوارم خوشتون بیاد...!!


زخمهاي عشق


 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ....
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....


تزريق خون


 

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار ميکردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندش انتقال کمي از خون خانواده‏اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. پسرک را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله‏هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج ميشد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت ميروم؟
پسرک فکر ميکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!



تصميم مهم


 

در يکي از روستاهاي ايتاليا، پسر بچه شروري بود که ديگران را با سخنان زشتش خيلي ناراحت ميکرد. روزي پدرش جعبه‏اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخ‏ها را به ديوار طويله بکوب. روز اول، پسرک بيست ميخ را به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.  يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.  روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخ‏ها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طويله رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخ‏هاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني ميشوي و با حرف‏هايت ديگران را مي‏رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسان‏ها مي‏گذارند. تو مي‏تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار عذرخواهي هم نميتواند زخم ايجاد شده را خوب کند.


جالب بود... مگه نه؟

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:22 توسط نیلا |

خبر فوری...!!!!

سلام سلام بچه های گل...!!!
آقا یه اتفاق جالب افتاد خواستم سریع آپ کنم.....!!!!!
قابل توجه اینکه من چرا این قدر کم حافظه ام...!!  البته کم حافظه که نه... فراموش کار....

اون از دفعه قبل که برای تولد مارال اون قدر دیر آپ کردم ...

اینم از این دفعه...

که...

پس از ۱۵ روز...

یادم افتاد...

که...

که.....

که ۱۵ روز پیش....

تولد وبلاگم بوده آقا.........!!!!!

حالا یادم افتاده!!!
پس به افتخارش و اینکه پایدار بمونه و همین طور برای اینکه از دلش برای این تاخیر دراریم... همگی یه دست یه هورااااااااااااااا.........!!!!!

کلی هم نظر بهش بدین دلش نشکنه!!!

وبلاگ جونم تولدت مبارک....!!!

ایشالله که کلی آپت کنم!!!

نظر یادتون نره!!!!!!!

                                                تولدت مبارک.....!!!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:12 توسط نیلا |

رهگذر بیابان...!!!

 

یک رهگذرم... غریب و تنها....

                                       جز خاک زمین... ابر و خورشید آسمان... کسی نیست همدمم...

حیرون و سرگردان.... به هر سو گریزان... ولی منم آدمم....

خدای احد آن بالا... دل کوچک من این پایین... خدای من... دست مرا هم بگیر...

به اوجم رسان ای احد... ای صمد... ای ایزد یزدان پناه...

این رهگذر تاب و توانی ندارد...

                                        جز زجه و درد راه قراری ندارد...

این رهگذر غمگین است گوشه ی دلش پر ز خون است...

وایا خدایا... درمانم ده... درمان...

                            شفای آسمانیم ده... جرئه ای شراب نوشین...نوش داروی بهشتی ام ده...

من رهگذر... خسته و تنها... در گوشه ی دنیا... بی یار و مونس... بی عشق و بیمار...

رهاییم ده... فراریم ده...

از این منزل مسکین... از این زندگی خشک٬ از این راه بیابان٬ از این درد بی درمان...

خدای من... دانی چه گویم...

این جمله ها عاری  ز دردم....درد دلم را خود دانی...

همان درد... همان درد بی عشقی...

عشقم بود و بود... ولی حالا... شدم بازیچه ی ناز و ادایش...

از آن همه محبت من... یک اخم پر غرور بود جوابم...

دل خونینم.... دل خونین...

دل سنگم به درد آمد ای خوبین...

با کلام پر غرورش٬ با لحن تحقیر آفرینش... دل را شکست خائن...

                                                                         دل را کوباند.... دل را لرزاند....

از جواب دادن به حرفش بیزارم کرد...

                                              در یک کلام...

                                                                  خرد و ریزم کرد...

با کلامش نالیدم... از درد به خود پیچیدم....

آه... ای خدای من... خدای من.... خدا.... خدا جون...

دردم بود.... روی قلبم سنگین است...

دل پر ز بغض و کینه است....

خود به دادم برس....

                            من نا توانم.....

                                                    رهگذر بیابان و سرابم....

 

                                                                                                              نیلا

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 11:33 توسط نیلا |

سوال هاي ممنوع شده براي زن هاا

.: سوال هاي ممنوع شده براي زن هاا :.
________________________________________
بر اساس يه تحقيق ، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند! چون اگه جوابهاشون مبني بر حقيقت داده بشه شر به پا ميشه!! ... البته اون چیزی که از متن خیلی تابلو هستش اینه که اصل مطلب خارجی بوده و یه آدمک بیکاری ترجمه اش کرده .
اين ۵ سوال عبارتند از:
۱- به چي فکر مي کني؟ ... ۲- آيا دوستم داري؟ ... ۳- آيا من چاقم؟ ... ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟ ... ۵- اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
براي مثال:
>>> ۱- به چي فکر مي کني؟
جواب مورد نظر براي اين سوال اينه: “عزيزم! از اينکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به اين فکر مي کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتني و متفکر و با شعور و زيبايي هستي و من چقدر خوشبختم که با تو زندگي مي کنم.“ ... البته اين جواب هيچ ربطي به موضوع مورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به يکي از موارد زير فکر مي کرده:
الف) فوتبال
ب) بسکتبال
ج) چقدر تو چاقي!
د) چقدر اون دختره از تو خوشگلتره!
ه) اگه تو بميري پول بيمه ات رو چطوري خرج کنم؟
يه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترين جواب رو به اين سوال داده... اون گفته: “اگه مي خواستم تو هم بدوني به جاي فکر کردن ، درباره ش حرف مي زدم!“ ...

>>> ۲- آيا دوستم داري؟
جواب مورد نظر اين سوال “بله“ است! و مردهايي که محتاط ترند مي تونن بگن: “بله عزيزم!“ ... و جوابهاي اشتباه عبارتند از:
الف) فکر کنم اينطور باشه!
ب) اگه بگم بله ، احساس بهتري پيدا مي کني؟
ج) بستگي داره که منظورت از دوست داشتن چي باشه!
د) مگه مهمه؟!
ه) کي؟ ... من؟!

>>> ۳- آيا من چاقم؟
واکنش صحيح و مردانه نسبت به اين سوال اينه که با اعتماد به نفس و تاکيد بگين “نه! البته که نه!“ و به سرعت اتاق رو ترک کنين! ... جوابهاي اشتباه اينها هستند:
الف) نمي تونم بگم چاقي... اما لاغر هم نيستي!
ب) نسبت به چه کسي؟!
ج) يه کمي اضافه وزن بهت مياد!
د) من چاق تر از تو هم ديدم!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم به بيمه ات فکر مي کردم!

>>> ۴- به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟
“اون دختره“ در اينجا مي تونه يه دوست قبلي يا يه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف کردين و يا هنرپيشه ء يه فيلم باشه... در هر حال جواب درست اينه که: “نه! تو خوشگلتري!“ ... جوابهاي غلط عبارتند از:
الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو ديگه اي خوشگله!
ب) نمي دونم اينجور موارد رو چطوري مي سنجند!
ج) بله! اما مطمئنم تو شخصيت بهتري داري!
د) فقط از اين بابت که اون جوونتر از توست!
ه) ممکنه سوالت رو تکرار کني؟ داشتم راجع به رژيم لاغريت فکر مي کردم!

>>> ۵- اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
جواب صحيح: “آه عزيزترينم! در حادثه ء اجتناب ناپذير فقدان تو ، زندگي برام متوقف ميشه و ترجيح ميدم خودمو زير چرخ اولين کاميوني که رد ميشه بندازم!“ ... اين سوال ، همونطور که توي گفتگوي زير مي بينين ، ممکنه از سوالهاي ديگه طوفاني تر باشه! ...
زن: عزيزم... اگه من بميرم تو چيکار مي کني؟
مرد: عزيزم! چرا اين سوالو مي پرسي؟ اين سوال منو نگران مي کنه!
زن: آيا دوباره ازدواج مي کني؟
مرد: البته که نه عزيزم!
زن: مگه دوست نداري متاهل باشي؟
مرد: معلومه که دوست دارم!
زن: پس چرا دوباره ازدواج نمي کني؟
مرد: خيلي خب! ازدواج مي کنم!
زن (با لحن رنجيده): پس ازدواج مي کني؟
مرد: بله!
زن (بعد از مدتي سکوت): آيا باهاش توي همين خونه زندگي مي کني؟
مرد: خب بله! فکر کنم همين کار رو بکنم!
زن (با ناراحتي): بهش اجازه ميدي لباسهاي منو بپوشه؟
مرد: اگه اينطور بخواد خب بله!
زن (با سردي): واقعا“؟ لابد عکسهاي منو هم مي کني و عکسهاي اونو به ديوار مي زني!
مرد: بله! اين کار به نظرم کار درستي مياد!
زن (در حالي که اين پا و اون پا مي کنه): پس اينطور... حتماً بهش اجازه ميدي با چوب گلف من هم بازي کنه!
مرد: البته که نه عزيزم! چون اون چپ دسته!!!
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:40 توسط نیلا |

سلام سلام... خبر خبر...!!

سلام سلام سلام دوستای خوبم...

حالتون خوبه؟ خوش میگذره؟ با امتحانات چی  کار کردین؟؟ امیدوارم که همش رو خوبه خوب خوب بدید و راحت بشید...

بچه ها من امروز اومدم بعد از کلی ماجرا آپ کنم...

اول بگم من سر این آپ چه بدبختی ها که نکشیدم... دو بار کامل متن رو نوشتم... یه بار آخرش برق رفت... یه بار هم فرستاده نشد و بلگفا پکید...!! یه بار هم نصفش رو نوشتم دوباره برق رفت...الان هم کامل نوشتم کامپیوتر" ری استارت" شد... ولی گول خورد چون من این دفعه توو "ورد" نوشتم!... یعنی کلا  کی اینقدر ستم کشیده تا آپ کنه؟؟ و کی اینقدر پشت کار داره...؟؟

ولی خوب... آپش مهمه....!
خیلی خیلی خیلی مهمه....

میخواستم من حدوده 8 روز پیش این آپ رو بکنم  ولی خوب گرفتاری ها نگذاشت دیگه....

حالا اوومدم که فقط و فقط معذرت خواهی کنم....

اولیش برای شماست...  به خاطر اینکه خیلی  وقت بود آپ نکرده بودم و اینا....

دومیش که مهمتره برای یه دوست خیلی خوبه که خیلی دوستش دارم...!!!

آقا من واقعا شرمنده ی ایشون  هستم....

اصلا نمی دونم چه طوری با چه زبونی ازش معذرت خواهی کنم...

قرار بود من این آپ رو 8 روز پیش بکنم ولی چون 8 روز بد قولی کردم عذاب وجدان دارم اساسی....

دیگه داشتم نا امید میشدم ولی خوب دیگه... گفتن بهم که آپ بکن...

حالا اومدم دیگه...

میخوام بگم...

بگم که ....

           خانوم ها و آقایان....

                                   دختر ها و پسرها....

 

اینجانب رسما می خواهم به خاطر تاخیر عذر خواهی کنم...

و بعد اینکه به صورت خیلی خفن و عشقولانه میخوام بگم...

                                  مارال من... تولدت مبارک !!!

بله....

تولد عشق خودمه...

مارال جونم خیلی دوست دارم....

آپ مهم من همینه....

مارال.... خیلی دوست دارم.... تولدت مبارک عشق من...!!

از ته ته ته دلم میخوام که 102 سالگیت رو با چشمای خودم ببینم...!!

مارال ... مارال.... مارال.... تولدت مبارک عشق من....!!
البته دوستان اون همه سودای من الکی نبودا...

تولد مارال 31 اردیبهشته که من اون موقع نتونستم آپ کنم و ...

ولی خلاصه که  دختر قرتی... تولدت مبارک....!!
بیا...

حالا بیا عکس هایی که سر تولدت گرفتیم رو نگاه کن...!!

اوه اوه اوه اوه...!!

مارال اونجا رو نییگا....

من افتادم روو تو... آخ پاشو عزیزم... الان له میشی...

وااااااااااااااااااای....مارال چشمک میزنی؟؟؟؟؟ زشته......!!!!!!
اوخ اوخ اوخ اوخ..... مارال نیگا... هما این تینا رو گرفته بالا سرت... بپا نندازتش روو سرت گلم...!!

وای... دیدی چه آبرو ریزی شد.... آخه این عکسه سر تولد میگیری مارال؟؟؟

باشه... حالا اشکال نداره...

بیا سر این یکی.....

ای خدا...

من باز یادم رفته ماسکم رو بزارم که منو با تو اشتباه نگیرن....

خیلی خوب... باشه... این منم دیگه....

بیا ببین چه کیکی برات درست کردم... بخور لذت ببر....

آخی... یکسالته...؟؟ گناهی...! شوخی کردم عزیزم... آخه چون سن خانوم ها رو نباید گفت منم نگفتم دیگه... تازه کلی لطف کردم که نگفتما...!!!

راستی... اگه ایشالله زنده موندی بهم بگو اگه خوشمزه ست بازم درست کنم....

دیگه ببخشید اگه  تووش پنبه پیدا کردی.... آخه کیکش پف نمی کرد بعد من یکم گولت زدم...

ناراحت نشیا... بخورش... من تا جایی که تونستم پنبه هارو بیرون کشیدم... خیالت راحت...!!!

بله دیگه...

خلاصه اینم از کیکت...

به به....

مارال جونم خیلی دوست دارم...

نمی فهمی چه قدر دوست دارم.....

جماعت محترم.... من مارال خودم رو خیلی دوست دارم....!!!

دوست دارم.......

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس!!!!

  ت    و   ل   د    ت    م   ب    ا   ر   ک   ع   ز    ی   ز   م    !!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:50 توسط نیلا |

عید همه مبارک!!

سلامی گرم و سوزان به همه دوستان خوبم!!

 سال نوی همگی مبارک!!!
امیدوارم سال توپ و خوبی برای همتون باشه!!

یادمه همیشه یه بیتی این موقع می خونن:

 هر روزتان نوروز

                     نوروزتان پیروز!!

بعضی موقع ها ( اکثر اوقات!) هم این بیت رو می خوونن:

 ساقیا آمدن عید مبارک بادت

                                     وان مواعید که کردی مرواد از یادت

و باز هم یه وقتهایی اینو:

  نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

                                                که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی

و در کل همیشه یه بیتی هست!

همه ی ما نوروزمان را با یک بیت و یک شعر از دیوان حافظ شروع می کنیم٬ و به قولی نیت می کنیم و فال می گیریم. فال می گیریم و امیدواریم که سال خوبی در پیش رو داشته باشیم!

سنت خیلی جالبیه! این طوری روح حافظ هم دائم شاد میشه!

خوش به حالش!!

حالا من نمی دونم چرا اینا رو گفتم....!! کسی فهمید به منم خبر بده!

البته فکر کنم می خواستم اینارو به شما تقدیم کنم!

بله....

هدیه ای نه چندان با ارزش(اِهِم!!) تقدیم به شما!!

(ایشالله بعداً جبران می کنم!)

دوستای خوبم.... خیلی دوستون دارم!

امیدوارم سال خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشید....! وقت سال تحویل ما رو هم دعا کنید!!

امیدوارم تعطیلات عید به همه خوش بگذره!

بوس!

تا بعد!!

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:1 توسط نیلا |

چگونه دیوانه شدم

 

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم :

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم

و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است .

آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم .

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی !

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود  فریاد بر آورد :

ای مردم ! این مرد دیوانه است !

سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای

نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید ، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد

 و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم :

مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند!

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم :

آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند،

می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از

 دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد !               " جبران خلیل جبران "

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:10 توسط نیلا |

گفتم و می گویم

 

  دوست ندارم٬ پرواز را

                             از اوج پریدن به افراز را

دوست ندارم٬ بمانم من

                       در این دنیای بی صفایم من

دوست ندارم بسازم باز

                               بر روی قلبم خانه راز

    آری

دوست ندارم من٬ دهم آواز

                              آواز بی صدای راز و نیاز

دوست ندارم من بی بالی را

                          نه برای پریدن٬ خودنمایی را

    گفتم

آن همه از دوست نداشتن ها گفتم

    می گویم

از دوستی ها می گویم

   دوست دارم ٬ اشعار را

                            از عارفانه تا عاشقانه

دوست دارم دویدن را

                          از نیستان تا گلستان را

دوست دارم سرودم را

                                 سرود آشناییم را

وایا بر من

    نگفتم

    دوست دارم عشقم را

                               عشق جاویدم را

دوست دارم صدایش را

                           صدای دل انگیزش را

دوست دارم چشمانش را

                          چشمان پر نورش را

دوست دارم گیسوانش را

                            گیسوان حریرش را

دوست دارم٬ وجودش را

                          وجود پاک و زیبایش را

دوست دارم٬ دوست دارم

دوست دارم عشقم را

                            عشق زندگانی ام  را

دوست دارم عشقم را

                               عشق رویایی ام را

دوست دارم عشقم را

                         بیش از هر عشقی دیگر 

دوست دارم٬ عشق من

دوست دارم٬ عشق من

                                تو را دوست دارم عشق من

بیش از هر چیز دیگر

                                                                                                                نیلا

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:59 توسط نیلا |

عکس خیلی خنده!!

سرعت گیر جدید!!


 

   ای شیطون...!! سر مردم کلاه میذاری؟؟

 

یه بزن بزنه باحال!! البته اوونایی که کمبد و Taken و... بازی کردن بهتر تصاویر رو درک می کنن!!

جالب بود...!مگه  نه؟!

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 19:9 توسط نیلا |

خنده ی تو

قلب در سینه ام با سرعت نور تپید

                                     وقتی تو خندیدی

رنگ از رخ من پرید

                                     وقتی تو خندیدی

چشمانم به لبانت دوخته شد

                                        وقتی تو خندیدی

نفسم در سینه محبوس شد

                                       وقتی تو خندیدی

لبانم به خنده باز شد

                                      وقتی تو خندیدی

دل من به شادی بی نیاز شد

                                      وقتی تو خندیدی

روح من به پرواز در آمد  

                                     وقتی تو خندیدی

صدایم به آواز در آمد

                                    وقتی تو خندیدی

دل من به جانباز *آمد

                                    وقتی تو خندیدی

شادی و سرور هم باز آمد

                                   وقتی تو خندیدی

عزیزم٬ بنگر من چه حال ها شدم

                                   وقتی تو خندیدی

از غم و غصه رها شدم

                                   وقتی تو خندیدی

گریختم از زندان تن

                                    وقتی تو خندیدی

شدم مجنون بیابان گرد

                                    وقتی تو خندیدی

یار من٬کردی این همه لطف در حق من

                                      وقتی تو خندیدی

عشق من٬ لطفت را بیشتر کن در حق من

                                        وقتی که می خندی!

                                                                                                                 نیلا!

*جانباز: ایهام٬ هم به معنی فرد جانباز هم به معنی به جان برگشتن می تواند باشد.
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:9 توسط نیلا |

فریاد نور

                             

شب است

              سیاه

                      تاریک

                               خاموش

خاموش! واژه ی نادانی و گمراهی

                                  و من در این خاموشی اسیرم٬ اسیر تاریکی

در پی یافتن نورم٬ ولی نمی یابم

                        چشمانم نور را نمی بیند٬

                                               بویش را حس نمی کنم

                                                             حتی گوش هایم صدایش را نمی شنود

ولی قلبم آن را حس می کند

 به من می گوید آنجا نوری است

                                           ولی چشمان من نوری نمی دید

باز گفت٬ پشت سرت نوری هست

                                            اما من بویش را حس نمی کردم

قلبم بدون نا امیدی فریاد زد... آنجا نور است!

                                          ولی من صدای نور را نمی شنویدم

از بازی قلب خسته شدم٬  بازی جالبی نبود

               ولی نمی دانم چرا قلبم هنوز فریاد می زد آنجا نور است!

نور٬ نور ٬ نور

واژه ی بیداری است

ولی من ندیدمش٬ قلبم آن را دیده بود.

نوری که آن دیده بود نور ماه بود.

نوری که با چشمانم ندیدم٬ 

                                    چون سرم را بالا  نگرفته بودم

نوری که بویش را حس نکردم

                                     چون نور پاک و تمیزی بود

نوری که صدایش را نشنیدم

                                   چون آرام در اطراف گوشم زمزمه می کرد

و نوری که قلبم آن را دیده بود

                                   چون خالصانه در پی آن بود!!

                                                                                                                    نیلا!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:37 توسط نیلا |

لطیفه و جوک!

روزي سه تا ديوونه ميرن عروسي دو تا شون ميرن وسط و شروع مي کنن به رقصيدن يکيشون ميشينه کنارو شروع مي کنه: قرمز سبز زرد آبي.......قرمز سبز زرد آبي بهش ميگن تو چرا نمي رقصي ؟ ميگه من رقص نورم.


یه روز به یه مار می گن تاحالا عاشق شدی ؟

مار میگه بسوزه در عاشقی ۱۵ سال پاش نشستم آخره دیدم شلنگه.

 


روزی حاکم ملا نصرالدین را احضار کرد . چون از دور پیدا شد حاکم به نوعی وانمود کرد که انگار او را نمی شناسد و چون به نزدیک او رسید حاکم گفت : ملانصرالدین تو بودی که می آمدی ؟ من فکر کردم که خری دارد می آید! ملانصرالدین گفت : جناب حاکم پیری است ، من هم از دور شما را می دیدم فکر کردم که آدمی آنجا نشسته!


 

الهي شمع بشي، پروانه شم، دورت بگردم
بعدش فوتت کنم، خاموش بشي، هرهر بخندم


5جره چشاتم4پايه نگاتم 3تاره شباتم2رشكه صفاتم1كلام خاك پاتم


طرف ميره تماشاي رقص باله از اول تا آخرش خواب بوده بعد ازش ميپرسن چه طور بود ميگه آدماي خيلي خوبي بودن ديدن من خوابم رونوك انگشت راه ميرفتن


نگاهت همچون باران است و قلبم همچون کوير...
و مي داني که کوير بدون باران زنده است...
پس برو بمير!

 


مي خواستم شمع باشم تا آخر عمر برات بسوزم اما نامرد اديسون برق رو اختراع كرد .

 


تو يه آدم واقعا:با كلاس . خوش تيپ . فهميده . با فرهنگ . مهربون . با حال . خوشگل . با معرفت . دوست داشتني . ناز . طلا . جيگر مثل من ديده بودي

 


الهي من خورشيد بشم تو ماه كه تا آخرعمر ريختتو نبينم


هميشه سعي كن تو زندگي اميدوار باشي هيچ وقت غم وحسرت چيزهايي كه نداري مثل عقل,شعور,احساسات,فهم ودرك را نخوري.


ميگن يه ماه توي آسمون يه فرشته روي زمين .عزيزم!خسته نميشي 2 شيفت كار ميكني؟

 

 

 

جوک خووندن وسط امتحانات هم کیف میده ها!!مگه نه؟!!

ایشالله که همه امتحانامون رو خوب بدیم تموم بشه بره پی کارش که بی صبرانه منتظر ۲۴ دی هستم که امتحانات تموم میشه!!

موفق باشید!!



امروز یکشنبه ۱۶/۱۰/۸۶ ساعت ۹:۵۹ شب

سلام! آقا دلم نیمد از امروز نگم از طرفی هم دلم نیمد جوک ها رو نخونین! اینه که ای طوری حالت پینوشتی آپ می کنم!!

 میگم برف رو امروز داشتید  چه طوری میومد؟؟طرف مدرسه ی ما تا زانو توو برف بودی! تازه این مال صبحش بود که معلوم نیست الان چیه!! خبر داغ هم که همه شنیدید ...فردا و پس فردا مدارس و هر چی روی زمینه تعطیله!! اینم از دعای خیر بچه های دوم تجربی دارید ! می دونید چرا؟ امروز اومدن آخر امتحان بهمون کاغذ دادن که تووش نوشته بود  فردا تعطیله و امتحان عربی روز بعدش که تعطیل بودیم افتاده ٬ ما هم اول شاد شدیم بعد دیدیم ای دل غافل... دیگه برای امتحان زیست به اون زیادی و سختی اصلا وقت نداریم!!! حالا ما بدو خانوم وحدتی بدو!! هی رفتیم گفتیم آقا نمیشه... اونا هم گفتن خانوم نمیشه!! آخر هم به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.... بعد هم دیگه هر کی تو دلش دعا کرده که تعطیل بشه که شد!!!

خلاصه برید دعامون کنید!!!

و اما سردی هوا با گیاهان چی کار کرده... برگ گلدون این دفعه به درازای نوک انگشت دست تا آرنج  و به پهنای کف دست قندیل بسته بود! از عجایب روزگار بود تاحالا قندیل به این گندگی ندیده بودم!!! تازه باز هم حس عکاسیم گل کرد و گوشی رو وسط مدرسه در آوردم و عکس گرفتم!! خوبه عکس قشنگ هم بلد نیستم بندازم مگرنه چی کار می کردم!!عکس ها رو ببینین کیف کنید!!

روز های برفی خوبی داشته باشید!

با آرزوی تعطیلات بیشتر!!!

       

تینا در این عکس متوجه شد که قندیله شبیه صورت آدمه!!                     این قندیله!!!!!!!!

 

(این قندیل هارو با قندیل پایینیه مقایسه کنید! جفتشون مال یه گلدونه!)

نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:48 توسط نیلا |
آخرین نوشته ها
داستان کوتاه!!
خبر فوری...!!!!
رهگذر بیابان...!!!
سوال هاي ممنوع شده براي زن هاا
سلام سلام... خبر خبر...!!
عید همه مبارک!!
چگونه دیوانه شدم
گفتم و می گویم
عکس خیلی خنده!!
خنده ی تو
فریاد نور
لطیفه و جوک!
آمادگی دفاعی!!
حافظ در عصر جدید!
چندی از جبران خلیل جبران
التماس
تسلیت
مناجات
ملا نصرالدین هم باهوشه ها!!
چند تا مطلب خواندنی!!
تولد داداش کوچیکه خودم مبارک!!
از چه می ترسیم و از چه نمی ترسیم
مهر،و محبت امتحان
وصیت مرد خسیس و تعهد همسر دلسوز
باز هم چند عکس خوشگل
این هم چند تا عکس قشنگ!!
با کفش هایتان روی آب حرکت کنید
زندگی به روایت دانشمندان
پرندگان ترافیکی تندتر آواز می خوانند!!
قورباغه های پنج طبقه
امکانات