تبليغاتX
بخند تا دنیا بهت بخنده!!!

بخند تا دنیا بهت بخنده!!!

خنده قشنگه پس بخند و همیشه شاد باش !!

 

یادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بشکند
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست...
...یادم باشد سنگ خیلی تنهاست...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم
مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد زندگی را دوست بدارم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد خواهم مرد روزی

+نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت15:42توسط نیلا | |

 

پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین رو روبروی دانشجو...یان روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن اون با توپ گلف کرد.

بعد از دانشجویان پرسید که ایا این ظرف پر است؟
......
همه دانشجویان موافقت کردند و گفتند بله.

بعد پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و اونها رو داخل شیشه ریخت

خب البته ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند.

او یکبار دیگر پرسید ایا این ظرف پر است و دانشجویان همصدا گفتند "بله"

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.

"در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه هارو پر میکنم!"

همه دانشجویان خندیدند!

پروفسور گفت میخوام متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند_خداتون,فرزندانتون, خانواده تون, سلامتی تون, دوستانتون ومهمترین علایقتون_ چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگه از بین بروند ولی اینها باقی بمونند باز زندگی تون پابرجاست.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای با اهمیت هستند مثل تحصیلتون, کارتون, خونتون و ماشینتون.

ماسه ها هم سایر چیزها هستند_مسائل خیلی ساده_

پروفسور ادامه داد:"اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدین دیگه جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمیمونه.

درست عین زندگی تون, اگر شما همه وقتتون و انرژی تون رو روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگه جایی و زمانی برای مسائلی که براتون خیلی اهمیت داره باقی نمیمونه.

به چیزهایی که برای شاد بودنتون اهمیت داره توجه کنید,زمانی رو برای چک کردن سلامتی تون بذارید با دوستان و اطرافیانتون به بیرون برید وبا اونا خوش بگذرونید.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.

همیشه در دسترس باشید...

اول مواظب توپهای گلف باشید,چیزهایی که واقعا براتون اهمیت دارن,موارد با اهمیت رو مشخص کنید.

بقیه چیزها همون ماسه ها هستن.

یکی از دانشجوها دستش رو بلند کرد و پرسید:"پس معنی دو فنجان قهوه چی بود؟"

پروفسور لبخند زد و گفت:" خوشحالم که پرسیدی,این فقط برای این بود که به شما نشون بدم مهم نیست که زندگیتون چقدر شلوغ و پر مشغله ست,همیشه در زندگی شلوغ هم جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست..."

حالا با من یک فنجان قهوه میخوری

+نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت23:47توسط نیلا | |

سلام دوستان خوبم!

خواستم از اینکه به وبلاگم سر میزنید تشکر کنم ، یکم دیر دارم آپ می کنم اما بالاخره دارم آپ می کنم  این متن قدیمیه اما جالبه... بخونید و لذت ببرید

مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد .
سوالات را بخوانید:


1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد .

2- کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می‌کند.

3- روس‌ها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند .

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می‌کند .

5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟ 
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: توله‌سگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می‌دهد .

===================================================

جواب‌ها :
اگر خیلی خودتان را گرفته‌اید که همه جواب‌ها را می‌دانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیده‌اید، بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنید :


1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453)
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود .
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود .
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد .
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ .

حالا می توانید به خودتان بخندید !

+نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت20:33توسط نیلا | |

سلام!!! امروز داشتم euronews ( شبکه خبر کل اروپا که حرف الکی و بی مدرک نمیزنه) گوش می کردم یهو دیدم گفت : "جشنواره فیلم برلین ، برلیناله ، از اول تا آخر ایرانی بود!!" وقتی کامل خبرش رو گوش کردم حال کردم ، توی اینترنت دنبال مکتوب خبرش گشتم پیداش نکردم اینه که خودم هرچی اون آقاهه ( گزارشگره)  گفت رو نوشتم  

" این جشنواره که با قرائتنامه ی جعفر پناهی در مراسم افتتاحیه آغاز شد ، با حضور درخشان ایرانی ها به پایان رسید.

اصغر فرهادی با فیلم "جدایی نادر از سیمین" توانست خرس طلایی این جشنواره را شکار کند. همچنین گروه بازیگران زن ، شامل لیلا حاتمی ، سارینا فرهادی و سارا بیات نیز خرس نقره ای فستیوال را ربود. این موفقیت نصیب گروه بازیگران مرد نیز شد. بازی فوق العاده پیمان معادی و شهاب حسینی باعث شد تا این فیلم سومین جایزه جشنواره را با اقتدار از آن خود کند.

موفقیت های چشمگیر فیلم " جدایی نادر از سیمین " در حالی است که پیشتر ، وزارت ارشاد ایران یکبار مجوز ساخت این فیلم را به دلیل حمایت های اصغر فرهادی از همکارش جعفر پناهی لغو کرده بود."

دمشون گرم!!!! توی دنیا بالاخره بجز "بچه های آسمان" با یه فیلم دیگه هم شناخته شدیم!

البته یه چیزایی هم راجع به اینکه یک کارگردان مجارستانی با ساخت یک فیلم سیاه سفید در مورد زندگینامه ی پنه ( فکر کنم) که فیلسوف آلمانیه خرس نقره ای برده گفت... اما دیگه اون رو تایپ نکردم...

با همین ایرانیا حال کنین اونو بیخیالش شین


پ.ن: داشتم مطالب قبلیم رو می خوندم با پست های مهر ۸۶ دوباره حال کردم... اگه خواستین شما هم بخونینشون.... جالب بودن 

+نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت19:17توسط نیلا | |

«بيل گيتس»، رئيس «مايکروسافت»، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبيرستان خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبيرستان فرا نمي‌گيرند، بيان كرد.

به گزارش ايسنا، اصول بيل گيتس به اين شرح است:
اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

اصل چهارم: اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

نقل از ايسنا

+نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت18:24توسط نیلا | |

سلام بچه ها ،خوبین؟

می خواستم مثل گذشته ها که از شعرهای خودم اینجا میگذاشتم بازم شعر بگم و براتون بزارم... اما هرچی به ذهنم میرسید غمگین بود برای همین خودکار رو گذاشتم کنار و اومدم همین جا تا احساسم رو بدون شعر بگم... احساس که نه... حرف هام رو... یکم از اوضاع احوال دورم ناراحتم خیلی دلم می خواد یه شعر بگم اما نمیشه... موضوع ها اونقدر زیاده که نمیتونم یکیش رو انتخاب کنم و شعرش کنم... از طرفی عقیده دارم شعر باید خودش بیاد  اما خوب... شما هم یه نظری بدین که در چه زمینه ای شعر بگم که دوست داشته باشین...

راستی من شاعر ماعر نیستم که شعرهام توپ باشه ها... پس چرت و پرت هایی که به عنوان شعر بهتون قالب میکنم رو دست بالا نگیرین و همون شــــــــــر های خودمونی تلقیشون کنین

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت14:18توسط نیلا | |

" زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!!"  . فرد هند فاین

" در پشت هیچ در بسته ای ننشینید  تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید  و اگر نیافتید همان در را بشکنید"  . ارد بزرگ

" انسان آن چیزی خواهد شد که خود باور دارد!"  . أودنه ساندروُل

" پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی"  . مهاتما گاندی

" برای کوبیدن یک حقیقت ، خوب به آن حمله مکن ، بد از آن دفاع کن"  . علی شریعتی

" در همه چیز همه چیز  هست!!!"  . ضرب المثل فرانسوی

" بدون باختن برنده نمي شوي"  . مثل روسي

" وسرانجام اینکه من از حماقت های خود در زندگی پخته شده ام!"  . الینُور فلور

" از دشمن خودت يكبار بترس و از دوست خودت هزار بار"  . چارلي چاپلين

" بيش از حد عاقل بودن، كار عاقلانه اي نيست"  . مثل فرانسوي

" شايد بتوانيد دست و پای مرا به غل و زنجير کشيد و يا مرا به زندانی تاريک بيافکنيد ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آوريد"  . جبران خلیل جبران

" شاخ پربار سر بر زمين مي نهد و عظمت آن هم چنان در فروتني او جلوه گر است"  . گاندي

" تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند، فاصله اين دو را زندگي كنيم"  . سانتابان

" جهان را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم"  . اوبالدیا

" كسي كه حق اظهار نظر و بيان فكر خود را نداشته باشد، موجودي زنده محسوب نمي شود"  . مونتسكيو

" زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد"  . ريچارد كارسون

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت21:18توسط نیلا | |

کاش آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من، می سپردم که مواظب باش! جنس این جام بلور است، پر از عشق و غرور است، مبادا که بازیچه شود، میشکند، می شکند...

سعی کن با همه چیز کنار بیایی ! فرار نکن ... زمین به شکل احمقانه ای گـِـرد است...

انسان درختان را قطع می کند و با آن کاغذ می سازد و روی کاغذ می نویسد درختان را قطع نکنید...

روزگاری جاده بودم ، جاده ای غرق تردد ، جاده ای که یک لحظه از رفت و آمد خالی نمی شد. من که بسیار کسان را از ویرانگی به آبادی رساندم حال خود ماندم و تنهایی و ویرانگی خود...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت22:11توسط نیلا | |

سلامی دوباره به دوستان خوبم!!

امروز بعد از ۲ سال دوباره به وبلاگم سر زدم و قصد کردم آپش کنم... حالا دیگه یه دانشجو شدم و اون بچه مدرسه ایه قدیم نیستم که به خاطر کنکور نتونم آپ کنم...

امیدوارم زود زود آپ کنم و جبران این ۲ سال بشه...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت22:3توسط نیلا | |

سلام سلام...

امروز چندتا داستان کوتاه خیلی جالب میخوام بزارم... امیدوارم خوشتون بیاد...!!


زخمهاي عشق


 

چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ....
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....


تزريق خون


 

سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار ميکردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندش انتقال کمي از خون خانواده‏اش به او بود. او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد. پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد. پسرک را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله‏هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج ميشد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت ميروم؟
پسرک فکر ميکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند!



تصميم مهم


 

در يکي از روستاهاي ايتاليا، پسر بچه شروري بود که ديگران را با سخنان زشتش خيلي ناراحت ميکرد. روزي پدرش جعبه‏اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسي را با حرفهايت ناراحت کردي، يکي از اين ميخ‏ها را به ديوار طويله بکوب. روز اول، پسرک بيست ميخ را به ديوار کوبيد. پدر از او خواست تا سعي کند تعداد دفعاتي که ديگران را مي‏آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد ميخهاي کوبيده شده به ديوار کمتر و کمتر شد.  يک روز پدرش به او پيشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسي بابت حرفهايش معذرت خواهي کند، يکي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.  روزها گذشت تا اينکه يک روز پسرک پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخ‏ها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طويله رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم! کار خوبي انجام دادي. اما به سوراخ‏هاي ديوار نگاه کن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني ميشوي و با حرف‏هايت ديگران را مي‏رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسان‏ها مي‏گذارند. تو مي‏تواني چاقويي در دل انساني فرو کني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار عذرخواهي هم نميتواند زخم ايجاد شده را خوب کند.


جالب بود... مگه نه؟

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت0:22توسط نیلا | |

سلام سلام بچه های گل...!!!
آقا یه اتفاق جالب افتاد خواستم سریع آپ کنم.....!!!!!
قابل توجه اینکه من چرا این قدر کم حافظه ام...!!  البته کم حافظه که نه... فراموش کار....

اون از دفعه قبل که برای تولد مارال اون قدر دیر آپ کردم ...

اینم از این دفعه...

که...

پس از ۱۵ روز...

یادم افتاد...

که...

که.....

که ۱۵ روز پیش....

تولد وبلاگم بوده آقا.........!!!!!

حالا یادم افتاده!!!
پس به افتخارش و اینکه پایدار بمونه و همین طور برای اینکه از دلش برای این تاخیر دراریم... همگی یه دست یه هورااااااااااااااا.........!!!!!

کلی هم نظر بهش بدین دلش نشکنه!!!

وبلاگ جونم تولدت مبارک....!!!

ایشالله که کلی آپت کنم!!!

نظر یادتون نره!!!!!!!

                                                تولدت مبارک.....!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت17:12توسط نیلا | |

 

یک رهگذرم... غریب و تنها....

                                       جز خاک زمین... ابر و خورشید آسمان... کسی نیست همدمم...

حیرون و سرگردان.... به هر سو گریزان... ولی منم آدمم....

خدای احد آن بالا... دل کوچک من این پایین... خدای من... دست مرا هم بگیر...

به اوجم رسان ای احد... ای صمد... ای ایزد یزدان پناه...

این رهگذر تاب و توانی ندارد...

                                        جز زجه و درد راه قراری ندارد...

این رهگذر غمگین است گوشه ی دلش پر ز خون است...

وایا خدایا... درمانم ده... درمان...

                            شفای آسمانیم ده... جرئه ای شراب نوشین...نوش داروی بهشتی ام ده...

من رهگذر... خسته و تنها... در گوشه ی دنیا... بی یار و مونس... بی عشق و بیمار...

رهاییم ده... فراریم ده...

از این منزل مسکین... از این زندگی خشک٬ از این راه بیابان٬ از این درد بی درمان...

خدای من... دانی چه گویم...

این جمله ها عاری  ز دردم....درد دلم را خود دانی...

همان درد... همان درد بی عشقی...

عشقم بود و بود... ولی حالا... شدم بازیچه ی ناز و ادایش...

از آن همه محبت من... یک اخم پر غرور بود جوابم...

دل خونینم.... دل خونین...

دل سنگم به درد آمد ای خوبین...

با کلام پر غرورش٬ با لحن تحقیر آفرینش... دل را شکست خائن...

                                                                         دل را کوباند.... دل را لرزاند....

از جواب دادن به حرفش بیزارم کرد...

                                              در یک کلام...

                                                                  خرد و ریزم کرد...

با کلامش نالیدم... از درد به خود پیچیدم....

آه... ای خدای من... خدای من.... خدا.... خدا جون...

دردم بود.... روی قلبم سنگین است...

دل پر ز بغض و کینه است....

خود به دادم برس....

                            من نا توانم.....

                                                    رهگذر بیابان و سرابم....

 

                                                                                                              نیلا

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت11:33توسط نیلا | |